زمانه


یک روز دیگه هم به بطالت گذشت این کار لعنتی داره منو دیوونه می کنه ،حیف که پولش احتیاج دارم وگرنه یک دقیقه هم اونجا نمی موندم.البته آخر وقت یه سر به قرار وبلاگر ها زدم و یه خوشگذرونی کوچیک هم با دوستان، و تازه اونجا بود که متوجه شدم که وضع من از خیلیا بهتره و یاد این شعر افتادم :
زمانه     پندی     آزادوار        داد     مرا
زمانه را چون نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا  که به  روز تو  آرزومند   است

جور استاد به ز مهر پدر


امروز رفتم سر کلاس و چون تکالیفمو انجام نداده بودم استاد از اول تا آخر بهم متلک گفت . داشتم از عصبانیت می ترکیدم ،آخه خیلی زور داره بعد از دو روز درس خوندن اینجوری ضایع بشی .  امیدوارم دیگه تکرار نشه چون به نمره این درس خیلی احتیاج دارم. یه شعرم از سعدی می گم که دلخوریم از استاد رفع بشه:

پادشاهی پسر به مکتب داد
لوح  سیمینش  بر کنار  نهاد
بر  سر  لوح  او  نبشته به زر
جور    استاد  به   ز مهر  پدر

روز خوب ...روز بد


اگر خبر زلزله بم حالمو نمی گرفت امروز روز نسبتا خوبی می شد . وقتی فکرشو می کنم که اگه جای اونا بودم چه حالی داشتم اونوقت بیشتر به عمق فاجعه پی می برم . نمی دونم چه کاری از دستم بر میآد براشون بکنم ولی اینجور وقتا احساس بدی بهم دست میده و می فهمم که به درد هیچ کس و هیچ کاری نمی خورم .
امابه غیر از این خبر امروز من کلی به کارای عقب افتاده رسیدم و مهمتر اینکه به خاطر دیگران روزمو خراب نکردم . البته به خاطر تنها خواننده متن قبلی رنگ وبلاگمو تغییر دادم نمی دونم بد شده یا نه ، تا ببینم نظر دیگران چیه.
در آخر به خاطر مردم بم و شاید همه مردم بیچاره دنیا این شعر سعدی رو به خودم و همه یادآوری می کنم:
بنی آدم  اعضای   یکدیگرند
که در آفرینش ز یک  گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر   عضوها  را  نماند   قرار
 تو کز محنت دیگران بی غمی
 نشاید که نامت نهند   آدمی