یک روز دیگه هم به بطالت گذشت این کار لعنتی داره منو دیوونه می کنه ،حیف که پولش احتیاج دارم وگرنه یک دقیقه هم اونجا نمی موندم.البته آخر وقت یه سر به قرار وبلاگر ها زدم و یه خوشگذرونی کوچیک هم با دوستان، و تازه اونجا بود که متوجه شدم که وضع من از خیلیا بهتره و یاد این شعر افتادم :
زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه را چون نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است